بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
اگه تموم قصه هام هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
شبا پر از خواب منی بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشق و گفتی و دوست دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بی تو اگر چه بی خیالمی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشق گفتی و دوست دارمو نگفتی

ببخش عروس قصه دلم جونی کرده
با تو اگه یه لحضه نا مهربونی کرده
جیگرشو این شعر عشقه هزارتا خاطره ازش دارم
و دوباره دو تا از شعرای مورد علاقه م
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پروبال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج میزد
ولی رویای دورم را شکستند
...
یک عشق عروج است و رسیدن به کمال
یک عشق غوغای درون است و تمنا ی وصال
یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم
یک عشق خیال است و خیال است و خیال
.....
یادمه بهش گفتم خیلی دوست دارم تو چشم کسی که دوست دارم زل بزنم
وقتی تو چشمم زل زد که دیگه من سرمو میانداختم پایین
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 14:45 توسط زری
|
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
انگاه که غرور کسي را له مي کني .
آن گاه که کاخ آرزو هاي کسي را ويران مي کني .
آن گاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني .
آن گاه که بنده اي را ناديده مي انگاري .
آن گاه که حتي گوش هايت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي .
آن گاه که خدا را مي بيني ولي بنده خدا را ناديده مي گيري ...
مي خواهم بدانم دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني ؟
.jpg)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 23:8 توسط زری
|
هنوز از لب مردم ، فريب مي ريزد
هزار تهمت و حرفِ عجيب مي ريزد
چقدر اهالي اينجا به فكر خود هستند
كسي نديده كه باران غريب مي ريزد
نخند! عابر عاشق! ميان اين كوچه،
كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد
در اين برودت مطلق كسي چه مي فهمد
بهارِ آدم و حوّا ز سيب مي ريزد؟!
به ختم غائله گيرم مسيح هم آمد
دوباره گرد و غبار از صليب مي ريزد
فرهاد صغریان
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه هرروز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در عيان خلق سرد ر گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
من نمي گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستي کار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد مي بارد چون لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و ديوارتان خون مي چکد
خون من فرهاد مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهاد تان
کوه کندن گر نباشد بيشه ام
گويي از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيارو دستم تنگ بود
گر نرفتم هر د و پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس فکر مرا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چندروزي است که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
:يک غزل آمد که حالم را گرفت
*ما ز ياران چشم ياري داشتيم*
*خودغلط بود آنچه مي پنداشتيم*
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 3:8 توسط زری
|
چه اشتباهی كردم اسمتو آوردم
خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم
راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن
جدا می شیم ما از هم، چون خیلی ها حسودن
دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب
تو خیلی خوبی اما، فقط تو عالم خواب
عكسا و هدیه هاتم، می دم به یه واسطه
تا كه به خیر و خوشی، تموم شه این رابطه
حرفای عاشقونه همش ماله قدیمه
مث همون حرفا كه ماها بهم زدیمه
هر وعده ای كه دادی به هركسی عمل كن
غصه هاشو یه جوری، با مهربونی حل كن
نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه
نذار كه از دست تو، راهی یه سفر شه
چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا
تكلیفا روشن می شه همیشه تو بهارا
گناه تو همین بود نداشتن صداقت
اما گناه من بود نكردن خیانت
سفیدی نگاهت، نابه شبیه برفه
آب می شه زود و فقط به قیمت یه حرفه
دیگه خدانگهدار، لحظه های قیمتی
منو ببخش عزیزم هركی داره قسمتی
دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه
دلی كه بشكنه و كدرشه، شفاف نمی شه
نه دیگه، دوست دارم محاله باورم بشه
اسم تو دیگه محاله تو دلم جا بشه
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 16:20 توسط زری
|
گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنند آدما انگار برای ما دعا نمی کنند
گریه کن ما حالا حالا ها باید از هم دیگه جدا باشیم بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای آسمونامون گلایه می کنم
به خيالم كه تودنيا،واسه تو عزيزترينم/
آسمونها زيرپامه،اگه با تو روي زمينم/
به خيالم كه توبا من،يه هميشه آشنايى/
به خيالم كه توبا من،ديگه ازهمه جدايى/
من هنوز نگرانم كه توحرفامو ندونى/
اين ديگه يه التماسه،من ميخوام بياي بموني/
من وتو چه بي كسيم،وقتي تكيه مون به باده/
بد وخوب زندگي،منو دست گريه داده/
اي عزيز هم قبيله،با تو از يه سرزمينم/
تا به فرداي دوباره،با تو هم قسم ترينم/
بد وخوب مون يكي،دست تو،دست من بود/
خواهش هرنفسم،با تو هم صدا شدن بود/
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 14:56 توسط زری
|